به خودم می بالم که در این عصر یخی
دوستی دارم که دلش اینه خورشید ایت.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1391/02/27ساعت 20:46  توسط سارا
|
+
نوشته شده در یکشنبه
1391/02/24ساعت 22:33  توسط سارا
|
* * *میدونی"بهشت" کجاست ؟ * *یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! * *بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...* * *
+
نوشته شده در چهارشنبه
1391/02/20ساعت 13:53  توسط سارا
|
تو را ديگر نمي خواهم . مگو ديوانه مي باشد
که ديگر بسترت همچون مسافر خانه مي باشد
تنت ارزاني آنها که مي گويند و مي خندند
که يک شب مهمانند و سحر گه بار مي بندند
تو حتي تاجر خوبي نبودي در حراج خود
بهايت مفت و بي مقدار قدر احتياج خود
برو اي ور شکسته تن که عريانت پلاسيده
که طعمت از دهان افتاده و لبهات ماسيده
برو برون شهر آنجا که رندان مشتري باشند
که در بازار زن بازان به پايت سکه مي پاشند
تو را ديگر نمي خواهم که مردي از براي من
برو سگ ماده مرده کنار از پيش پاي من
+
نوشته شده در پنجشنبه
1391/01/24ساعت 15:44  توسط سارا
|
این شاخه نازک سرنوشت
تحمل وزن هردوتایمان را نداشت
بلاخره یک روز می شکست
شاید این تنها دلیلی بود که من
دست هاین را ول کردم
و از چشم هایت افتادم
+
نوشته شده در پنجشنبه
1391/01/17ساعت 21:11  توسط سارا
|